کاش می‌دانستی آن شب سرد پاییزی گوشی تلفن عمومی در دستان من خیس شد! کاش می‌دانستی سردی نیکمت آهنی پارک را تا عمق وجودم حس کردم. تو بگو سنگ! مجسمه! بی‌احساس! برای چنین موجودی سرما و گرما چه تفاوتی دارد؟! کاش می‌دانستی آرزو کردم کف رودخانه‌ای بودم که از مقابلم عبور می‌کرد! کاش می‌دانستی تا چه ساعتی روی آن نیمکت یخ زده نشستم و از درد به خودم پیچیدم! کاش می‌دانستی ساعت‌ها در کوچه‌های تاریک و خلوت پرسه زدم و جرات خانه رفتن نداشتم. همیشه از نگاه تیزبینانه‌ی مادرم می‌ترسم، وقتی که از چشمانم همه‌چیز را می‌خواند! کاش می‌دانستی آن شب تا صبح به‌جای خواب، اشک میهمان چشمان من بود! کاش می‌دانستی...

 

فرزند پاییز :: یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٥ :: ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ‌کس نبود. زیر گند کبود، یه پسر کوچولو بود که توی عالم قشنگ بچگی هر وقت با هم‌بازی‌هاش دعواش می‌شد یا از چیزی ناراحت می‌شد، بغض می‌کرد و می‌رفت پیش مامانش! مامان محکم بغلش می‌کرد، سر پسر رو به سینه‌اش می‌چسبوند و می‌گفت: «گریه مال بچه‌هاست. تو که دیگه بچه نیستی!» وقتی پسر گریه‌اش می‌گرفت، مامان صورتشو می‌بوسید و اشکاشو پاک می‌کرد. با اون نگاه مهربون و صدای قشنگش به پسر می‌گفت: «تو دیگه مرد شدی. مرد که گریه نمی‌کنه!» پسر تو چشمای مامانش زل می‌زد، بعد سرشو می‌ذاشت رو شونه‌ی مامان و دستاشو دور گردن مامان حلقه می‌کرد!

یک روز که تلوزیون یه بچه‌ی تازه به دنیا اومده رو نشون می‌داد، پسر از مامانش پرسید: «مامان؟! وقتی یه بچه به دنیا میاد، چرا سر و ته می‌گیرن و با دست می‌زنن پشت کمرش؟! دردش میاد خب! گریه می‌کنه!» مامان با خنده جواب داد: «نه عزیزم! واسه اینه که اگه چیزی تو راه تنفسش گیر کرده باشه، بیرون بیاد. وقتی گریه کرد معلوم می‌شه که می‌تونه راحت نفس بکشه!»

از اون روزهای قشنگ خیلی سال می‌گذره. پسر کوچولوی مامان الان دیگه بزرگ شده. مرد شده! اما یه بغض سنگین راه نفسش رو بسته و هیچ‌کس نیست که بزنه پشت کمرش! وقتی تو تنهاییش آروم و بی‌صدا اشک می‌ریزه، دلش می‌خواد مثل اون روزها مامان بیاد بغلش کنه و اشکاشو پاک کنه! اما از چشمای مامانش خجالت می‌کشه! آخه مامانش گفته گریه مال بچه‌هاست. مرد که گریه نمی‌کنه!

 

 

فرزند پاییز :: شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥ :: ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ

هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم، شب بیست و یکم رمضان بود. جمعه پانزدهم آبان هزار و سیصد و هشتاد و سه! اولین نوشته‌ی این وبلاگ، یک شعر بود درباره‌ی حضرت علی(ع). درست مثل یک بچه‌ی کلاس اولی بودم که روز اول مهر وارد یک محیط جدید شده و نمی‌دونه باید چه‌کار کنه! با همه غریبه بودم! حتی ابتدایی‌ترین کارهایی رو که یک وبلاگ‌نویس باید بدونه، بلد نبودم. اون شبی که گند زدم به قالب وبلاگم رو هیچ وقت یادم نمی‌ره! اما مهم، نوشتن بود. مدتی طول کشید تا نوشته‌هام در مسیر درست قرار گرفتند و شخصیت وبلاگ‌نویسی‌ام شکل گرفت. همیشه سعی کردم از ته دلم بنویسم و احساس و افکارم رو به‌طور کامل به کلمات تبدیل کنم. و امروز بعد از گذشت دو سال از تولد این وبلاگ و شروع وبلاگ‌نویسی من، فکر می‌کنم وبلاگ‌نویسی باعث شد خودم رو بهتر بشناسم. با دوستان مهربونی آشنا شدم که حالا روابطم با بعضی از اون‌ها فراتر از این دنیای مجازیه! برای من این وبلاگ فقط یک وبلاگ نیست!

فرزند پاییز :: دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥ :: ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ

جمعه شب، 17 شهریور 85 - شب نیمه‌ی شعبان

ساعت حدودا دوازده و نیم شب بود که آقای ناظم تکانم داد و گفت: «داریم می‌ریم حرم. میای؟» با تکان سر جواب مثبت دادم. دستم را گرفت و کمکم کرد که روی تخت بنشینم. سرگیجه‌ی وحشتناکی داشتم. با هر زحمتی بود لباس پوشیدم. چندتا از بچه‌ها تلاش کردند که از رفتن منصرفم کنند، اما موفق نشدند! «بچه مایه‌دار» کاپشن‌اش را به من داد و به همراه او و «بچه سربندری» به سمت اتوبوس‌ها رفتیم. به شدت می‌لرزیدم! دردهای همیشگی‌ام هم به گلودرد و سردردم اضافه شده بود! قفسه‌ی سینه‌ام تیر می‌کشید و به سختی نفس می‌کشیدم...

در راه حرم، همان‌طور که بی‌حال روی صندلی اتوبوس نشسته بودم و چشمانم بسته بود، دعا می‌کردم که بتوانم از شب به آن بزرگی، خوب استفاده کنم. «خدایا! من این همه راه اومدم که شب نیمه‌ی شعبان کنار امام رضا باشم... خودت کمکم کن امام رضا...» اگر آن شب را در اردوگاه می‌ماندم، هیچ‌وقت خودم را نمی‌بخشیدم.

از اتوبوس که پیاده شدیم باز باید از کنار بازار رضا به سمت حرم می‌رفتیم. زیپ کاپشن را تا آخر بالا کشیده بودم و پشت سر بچه‌ها آرام قدم بر می‌داشتم. بچه‌ها کنار یک مغازه‌ی بستنی فروشی ایستادند و متوجه شدم که آقای ناظم نذر کرده بود که برای همه بستنی بخرد! چه کسی از بستنی میوه‌ای می‌گذرد؟ آن هم بستنی نذری!! با آن حال خراب بستنی خوردم! دیوانگی محض بود!

وقتی وارد حرم شدیم، حس کردم که حالم کمی بهتر است. واقعا بهتر بودم! عده‌ی خیلی زیادی به حرم آمده بودند تا شب نیمه‌ی شعبان را احیا بگیرند. تمامی صحن‌ها را فرش کرده بودند و مردم به عبادت و راز و نیاز نشسته بودند. خیلی دوست داشتم در صحن انقلاب، روبه‌روی ایوان طلا و پنجره‌ی فولاد بنشینم. مقابل گنبد و مناره‌ی طلایی آقا... اما جای سوزن انداختن نبود و حتی نمی‌شد به راحتی قدم از قدم برداشت، چه رسد به پیدا کردن جایی برای نشستن! با دو نفر از دوستان از درب کناری ایوان طلا وارد شدیم و در آن شلوغی روبه‌روی ضریح نشستیم و زیارت‌نامه خواندیم. فشار جمعیت اجازه نداد مدت زیادی آنجا بمانیم و ناچار به گوشه‌ای در صحن قدس قناعت کردیم و نشستیم.

زمزمه‌ی دعا و مناجات از همه جا به گوش می‌رسید. نام دل‌ربا و زیبایت بر لبان همه جاری بود. پیر و جوان، زن و مرد، کوچک و بزرگ، یک‌صدا «تو» را می‌خواندند و برای ظهورت دعا می‌کردند. چشمان خسته و بی‌رمق منتظران، میان زوار امام رضا به دنبال «تو» می‌گشت. گویی یقین داشتند که «تو» هم در آن شب زیبا، زائر حرم با صفا و نورانی جد بزرگوارت هستی. فدای مهربانی‌ات مولا! ممنونم که مرا هم به جشن میلادت راه دادی. اما... باز جمعه‌ای دیگر گذشت و «تو» نیامدی...

 

 مشهد - حرم امام رضا(ع)

 

شب عجیبی بود! آن‌قدر عجیب که هنوز باور ندارم با وجود بیماری شدیدم، توانستم تا صبح در کنار مولایم بمانم و برایش درددل کنم! فکرش را که می‌کنم، می‌بینم چیزی نبود جز لطف امام رضا... آن شب نام خیلی‌ها را به یاد آوردم و برایشان دعا کردم. بی‌اختیار اسم‌ها در ذهنم ردیف می‌شد و به زبان می‌آوردم. کسانی را یاد کردم که خودم هم متعجبم در آن شلوغی چه‌طور به یادشان افتادم!

بعد از نماز صبح، چیزی به روشن شدن هوا نمانده بود که به طرف اتوبوس‌ها به راه افتادیم. هنوز خودم هم نمی‌دانم آن شب چه اتفاقی افتاد. آن‌قدر عجیب بود که شاید برای کسی قابل درک نباشد. هر چه از حرم دورتر می‌شدیم حس می‌کردم که آثار بیماری‌ام آشکارتر می‌شود! گلودرد، سرگیجه، تب و لرز، و دردهای همیشگی... در آن هوای نه چندان سرد صبح مشهد، چنان می‌لرزیدم که صدای برخورد دندان‌هایم به یکدیگر را می‌شنیدم. شب فوق‌العاده‌ای بود! سراسر عشق... راز و نیاز... و درددل‌ها و دلتنگی‌هایی که تسکین‌شان جز اشک نبود! شب عجیبی بود! خیلی عجیب... خدا را شکر که توانستم تا صبح در حرم بمانم.

فرزند پاییز :: جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥ :: ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ

یک‌ماه روزه گرفتی و سعی کردی روزه‌ات فقط روزه‌ی شکم نباشه! یک‌ماه -به‌جز اون یک روز که خواب موندی!- نماز صبح رو به وقت خوندی و قضا نشد. یک‌ماه مهمون خدا بودی و نشستی سر سفره‌اش! سعی کردی حرمت مهمونی و سفره‌ی پربرکتش رو نگهداری و گناه نکنی. تلاش کردی بیشتر بهش نزدیک بشی و باور کنی که تنها دوستیه که هیچ‌وقت تنهات نمی‌ذاره! با دقت و توجه بیشتری قرآن خوندی تا درک کنی که از رگ گردن هم بهت نزدیک‌تره و با یادش دلت آروم می‌گیره. یک‌ماه این جمله رو زمزمه کردی که ماه رمضان بهتر از هزار ماهه، و مرتب به خودت یادآوری کردی که در این ماه درهای آسمون به روی زمینی‌ها بازه!

غروب اون روز یادت میاد که آش نذری بردی در خونه‌ی همسایه‌ها؟ وقتی کاسه‌ی آش رو به دستشون می‌دادی، چه لبخندی می‌زدند و از ته دل می‌گفتند: «قبول باشه!» از آش نذری مامان فقط چند قاشق به تو رسید! یادت میاد؟! شب‌های احیا چی؟ درست مثل پارسال که تو همون مسجد نشسته بودی و با خدا عهد کردی که بنده‌ی خوبی باشی. قول داده بودی، اما زدی زیر قولت! یادت میاد از شرمندگی سرت رو انداخته بودی پایین و روت نمی‌شد دستات رو بیاری بالا و ازش چیزی بخوای؟ اما تو دلت گفتی که خودش گفته اگر توبه شکستی، باز آی... قرآن گذاشتی روی سرت و خدا رو قسم دادی که از سر تقصیراتت بگذره و حالا که بی‌آبرویی، به آبروی اون چهارده اسمی که به زبون آوردی حاجت‌هاتو بده. یادت میاد چه قول‌هایی بهش دادی؟ کاش سر قولت بمونی و نامردی نکنی!

تموم شد! باز هم تو یک چشم به هم زدن اومد و رفت و فقط حسرت تک‌تک لحظه‌هاش به دلت موند. کاش تو این یک‌ماه آدم شده باشی! اگه ارزش واقعی ماه رمضان رو می‌دونستی الان می‌نشستی زار می‌زدی! حیف... تموم شد!

پی‌نوشت: نماز و روزه‌هاتون قبول، عیدتون مبارک!

فرزند پاییز :: سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳۸٥ :: ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ